« از خود بپرسیم »

« از خود بپرسیم »

ن/ ژیکان راهنورد

علت سکوت مردم و اهمیت کسب دانش سیاسی و آگاهی از حقایق در جلوگیری از آینده ی تلخ ایران

تجربه ی انقلاب اسلامی نشان داد که ایران از اساس و بنیاد درگیر مشکلات فرهنگی بزرگ بوده و هست که یکی از آنها شیوه ی صحیح تفکر، استدلال و گردش اطلاعات است. یکی از مهم ترین ارکان رشد فکری، شک و طرح سوال است. اگر به تاریخ تمامی علوم بنگریم مشاهده میکنیم که تمام کشفیات و نظریات و پیشرفت ها، با یک پرسش اولیه آغاز شده اند. پرسشی که بشر را وادار کرده است به تفکر عمیق، ایجاد زنجیره افکار، پیگیری و تحلیل و سرانجام دست یافتن به یک نتیجه؛ یک پروسه ی طبیعی مغزی و بشری، که به اکتشاف، اختراع، ارتقاء، توسعه و یا دست‌کم رفع یک ابهام می‌انجامد. اما زمانی که این روند طبیعی، دچار اختلال شود، یک سیکل معیوب حاکم شده و آرام آرام رشد فکری را کند کرده، متوقف ساخته و حتی با شیب منفی مواجه می‌سازد. در گذشته ی ایران، این اختلال توسط جریاناتی با اهداف سیاسی درازمدت ایجاد شد. جریاناتی که شناخت بسیار دقیق از ویژگی های مردم ایران داشته، با سیستم تفکر آنها آشنا بوده و آگاهی دقیقی بر نقاط ضعف این سیستم داشته اند. البته ناگفته نماند که مردم ایران خود در آن نقش اساسی داشتند.

یکی از اختلالات ایجاد شده در سیستم صحیح فکری ایرانیان را میتوان به حاکمیت مذهب به ویژه اسلام به عنوان باور غالب نسبت داد. اسلام از اساس از مخالفین سرسخت شک و پرسش است و با برچسب زنی به پرسشگران با عناوینی چون "کافر یا مشرک" و بیان اینکه هر کس در الله، محمد، اسلام و قوانینش شک کند، مورد لعن خدا قرار میگیرد، در را بر تمام سوالات میبندد. اما حقیقتا همواره در عمق وجود تمامی باورمندان به این دین، سوالی بی پاسخ در رابطه با کلیت آن و اساسی ترین مفاهیم آن حتی ماهیت و عملکرد خدایش- الله- وجود دارد. اگرچه این ایراد بر تمامی ادیان وارد است ولی دست‌کم سایر ادیان از روش های معقول تری برای مواجهه با سوالات پیش آمده استفاده کرده اند. اما اسلام اساس گسترش خود را بر بدترین اما موثرترین روش سلطه یعنی ترس و سرکوب قرار داد. اینکه این ایدئولوژی از کجا آمد و چه شد که دامن ایران را گرفت پاسخی طولانی دارد که در تاریخ نهفته است و در این نوشته به آن نمیپردازیم ولی اینکه با ایران و مردمش چه کرد، سخنی ست تلخ اما خواندنی.

پیش از انقلاب اسلامی سال 1357، اشکالاتی که سالها در بخش هایی از نظام اداره ی کشور وجود داشت، منجر به نارضایتی عمومی شده بود به طوری که احزاب و جریاناتی شکل گرفته و درصدد اعتراض و اصلاح برآمده بودند اما علت آنکه تمام اعتراضات و کارهای حزبی آن زمان نه تنها به اصلاح منجر نشد بلکه ایران را به مهلکه ای کشاند که رهایی از آن از هر راهی جز با تلفات بالا امکان پذیر نیست، همان سیستم معیوب فکری جامعه بود. زمانی که نقطه ی آغاز یک سیستم فکری یعنی پرسش، حذف شود، تفکر صحیحی شکل نمیگیرد که راهنمای انسانها باشد. بارها با این سوال مواجه شده ایم که مردمی که درسال 57 خیابانها را پر می‌کردند، در خمینی و اطرافیانش و در نظام جمهوری اسلامی چه دیده بودند که فریبش را خورده و با آن همراه شدند؟

پاسخ این سوال در این پرسشهای دیگری نهفته است:

آیا مردم به ماهیت آنچه با آن همراه شده بودند فکر می‌کردند؟ آیا میدانستند اسلام حقیقتا چیست؟ حاکمیتش چیست؟ جامعه‌ی بر پایهی آن چه شکلی دارد و قوانینش چیست؟! آیا آن زمان که شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" میدادند، به معنی آن فکر میکردند؟ آیا میدانستند که این شعار خودش یک تناقض بزرگ است؟! اسلامی که شک و پرسش در آن با مجازات همراه است، چگونه استقلال و آزادی به ارمغان می‌آورد؟!

اما علت این ناآگاهی چه بود؟ همان سیستم تفکر معیوب. اسلام میگوید شک نکن و سخنان خدا، پیامبر، امام و بعد از او، هر که عنوان امام را گرفت، بپذیر. فرض کنیم پذیرفتند و معتقد شدند، با سوالات آنها چه بایدکرد؟ از راه حل های موجود میتوان به توجیه، تفسیر به رای، پاک کردن صورت مساله، حقیر جلوه دادن پرسش و پرسشگر و بیان عدم اخلاص او، وعده ی کسب پاسخ در آینده در صورت افزایش قرب او به الله و اهل بیت و در نهایت بسته به عمق و اهمیت پرسش و ضربه ای که میتواند به سیستم زده و از شمار پیروان بکاهد، مرتد اعلام کردن پرسشگر و برداشتن او از سر راه گسترش جهل اشاره کرد!

پس اسلام به مردم، پرسش نکردن را آموخت. آموخت که سکوت کنند. نه تنها در جامعه، بلکه در درون خود نیز سکوت کنند...

مردم سال 57 پیش از شعار دادن و جامه دری برای خمینی، با این سیستم تفکر نهادینه شده در وجودشان، از خود سوال نکردند که حکومت اسلامی حقیقتا چیست و چه میگوید. چون گمان میکردند حال که اسم مسلمان را دارند، حکومت اسلامی وصف شده توسط اشعار حماسی میتواند عدالت و رفاه برایشان به ارمغان آورد. اگرچه از نقش نویسندگان و شعرای همراستا با جریان سازنده ی این نظام در جو سازی به نفع این جریان نمیتوان چشم پوشی کرد...

تنها قشری که در آن زمان پرسش میکردند، احزاب بودند. احزاب مخالف جمهوری اسلامی برخلاف عوام به مطالعه ی دقیق ماهیت آن پرداخته، شروع به نقد آن کردند، فاکتوری که باعث تلفات عظیم به ویژه در اقلیم کردستان شد که همه از آن آگاهیم. از طرفی دیگر احزاب موافق یا آنها که دست‌کم فکر میکردند میتوانند با همراه شدن با جریان غالب موجود، به تدریج جایگاه خود را پررنگتر کرده و اهداف خود را دنبال کنند، دانسته یا ندانسته، آن دسته از مردم که شعار دادن برایشان تفریح شده بود را در راستای اهداف خود هدایت کرده، با جو سازی، از جهل آنها سوء استفاده کرده، سوار بر موج انقلاب جناح های مختلف، نظام جمهوری اسلامی را غالب ساختند.

ناگفته نماند که نقش احزاب در جامعه به عنوان قشر سیاسی و متفکر، تحلیل تصمیمات و گام های نظام حاکم، آگاهی رسانی، نقد و ارائه ی راهکار پیشنهادی، مطالبه ی حقوق قشر مورد حمایت خود و شروع جنبش هاست. طبیعتا این ویژگی ها از مواردی ست که بقای رژیم جمهوری اسلامی را به سرعت با مشکل مواجه میساخت به همین دلیل پس از پیروزی، از بین بردن احزاب در دستور کار قرار گرفت. در نهایت سالها بعد، تئوریسین های نظام از جمله سعید حجاریان، ایده ی جناح سازی را مطرح کردند تا مثلا پاسخی باشد به طالبان فضای باز سیاسی. اصلاح طلبی و اصولگرایی دو جناح غالبی شدند زیر پرچم یک رژیم و با ایدئولوژی یکسان در باطن اما با ظاهری متفاوت به طوری که در افکار عمومی اصولگرایی برابر شد با تهجر و اصلاح طلبی معادل شد با روشنفکری. دست‌کم این چیزی بود که پیروان اصلاح طلبان گمان میکردند! این بار نیز مردم سوال نکردند که اصلاح طلبی دقیقا چیست؟ اصلاحات در کدام قسمت نظام قرار است اتفاق بیفتد و آیا جریان اصلاح طلبی قادر به حل ریشه ای مشکل می‌باشد یا خیر؟

گویی در خلال این جریان که چهره هایش برخلاف چهره های اصولگرایان، در برابر دوربین ها لبخند به لب داشته و همواره خود را همدرد مردم نشان میدادند، تاریخ از یادها پاک شده بود. مردم فراموش کرده بودند که چگونه "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" تبدیل شده بود به "حکومت اسلامی و ولایت مطلقه ی فقیه". فراموش کرده بودند که مخالفین این ولایت از جمله بازرگان، طالقانی، بهشتی، منتظری و ...چه سرنوشتی نصیبشان شده بود. کسی اصل 57 قانون اساسی را به خاطر نداشت و به این فکر نمیکرد که مطابق با این قانون، تنها تصمیم گیرنده ی این نظام ولی فقیه آن است و حتی اطرافیانش اگر حافظه ی خوبی میداشتند، میدانستند که باید با آن همراه باشند تا سرنوشت تلخی نصیبشان نشود. همانند سال 57 آنها که گمان میکردند فعلا که زورشان به بالادستی نمیرسد، میتوانند با دور زدن برخی افراد، استفاده از برخی ماده ها و تبصره ها در قانون اساسی موجود و توجیه و تفسیر و اعمال فشار، در قالب همین نظام و همین قانون اساسی، اصلاحاتی انجام دهند و اوضاع را بهتر سازند، با این جریان همراه شدند.

اما پس از عملکرد ناموفق هر دو جناح در سر و سامان دادن به اوضاع کشور و معیشت مردم و مطالبات اقشار گوناگون جامعه، مجددا برای کشاندن مردم به پای صندوق های رای، جریان سومی روی کار آمد تحت عنوان میانه رو که شعار صداقت، درستی، شجاعت، حسابرسی، عدالت و توسعه میداد. مردم که پس از اعتراضات سال 88 امیدی به نجات نداشتند، به این جریان پناه بردند حال آنکه میانه رو ها در سیاست به hypocrite ( ریاکار و دورو) معروف اند که دولت روحانی در اجرای مفهوم دقیق آن کوتاهی نکرد! مردمی که فریب "آب و برق مجانی" خمینی را خورده بودند، این بار نیز فریب "رونق اقتصادی آنچنان" روحانی را خوردند. مردمی که از کاریزمای خمینی برای توجیه اشتباه سال 57 سخن میگفتند، این بار نیز از کاریزمای حقوقدان دانشگاه گلاسکو سخن گفتند و تاریخ تکرار شد...

آن جریان سومی که برخی هنوز با به خواب زدن خود به دنبال آنند تا بیاید و با وعده های پوچ قانونگرایی، پاکدستی، صداقت، پاسخگویی و مسئولیت پذیری، جلوگیری از اختلاسها و مجازات اخلالگران اقتصادی و اعدام سلاطین سکه، آپارتمان، گوشت، شکر و نخود و لوبیا و ... نقش منجی را مثلا برای طبقه ی ضعیف و متوسط و در اصل برای نظام بازی کند، همان جریان میانه رویی بود که روی کار است. این بار نیز "میانه روی" هشت سال خود را طی کرده و کنار خواهد رفت. اما جریان بعدی چه خواهد بود؟ آیا رژیم نمیداند که دیگر چیزی در آستین ندارد تا شعبده ای ترتیب دهد و تصویری روی ماه بیندازد و منجی بودن آن را در ذهن ها القا کند؟! رژیم خوب میدانست که این روز فراخواهد رسید. به همین دلیل تمام تلاش خود را برای افزایش پیروان و سرکوب و از میان برداشتن مخالفان به کار بست.

اکنون که مردم تجربه ی چهل سال زندگی جهنمی اسلام حقیقی تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی را دارند و طعم فریب ها و دروغ هایش را چشیده اند تا جایی که تلخی اش تا نسلها در یادشان و دردش در مغز استخوانشان خواهد بود، رمقی برایشان نمانده که حتی به سخنان رژیم گوش فراداده و به انتخاب و انتخابات فکر کنند.

اما نکته ی بسیار مهم که ایجاد حرکت انقلابی صحیح و موثر و گذار از جمهوری اسلامی را با کندی مواجه ساخته، این است که همانند ابتدای انقلاب 57، که مردم از خود می‌پرسیدند اگر شاه برود، دقیقا چه کسی یا چه نوع حکومتی در راس کار قرار خواهد گرفت، اکنون نیز همان پرسش را مطرح میکنند. اگرچه بخشی از پاسخ به اپوزیسیون ها، ساختارشان، اساسنامه و برنامه های آنها بستگی دارد اما مردم نیز باید هوشیار باشند تا اشتباه سال 57 را تکرار نکنند. به دلیل تلاش گسترده ی جمهوری اسلامی در ایجاد خفقان و جهل در مردم و از بین بردن روند تفکر و اصول آن، آگاهی سیاسی در قشر عظیمی از جامعه بسیار کاهش یافته که البته با تلاش گسترده ی اپوزیسیونها در حال اصلاح است. در صورتی که این افزایش آگاهی به طور صحیح صورت گیرد، میتواند منجر به ایجاد جنبش و اتحاد شده و حرکتی عملی را شکل دهد و جامعه را از بی تفاوتی حاکم بر آن بیرون آورد. جریان دلسوز و پرتلاشی نیاز است تا مردم این مرز و بوم را به خود آورده و چشمانشان را بگشاید. از آنها بخواهد تا با خود روراست بوده، روحیه ی شک و پرسشگری و کنجکاوی را در خود تقویت کنند. آموخته های اشتباه گذشته را مرور کرده و آنها را از ذهنشان پاک کنند (کاری که در اصطلاح به آن unlearningمیگوییم). سپس با چشم باز، حقایق را بیاموزند.

در جنبش سال 88، دولت اوباما به شعارهای مردم مبنی بر درخواست حمایت آمریکا در برابر رژیم پشت کرده و با رژیم دست دوستی داد اما اکنون که دونالد ترامپ و دولتش هر روز از حمایت خود سخن میگویند، جنبشی نیست که درخواست حمایت کند! اگر اوضاع به همین منوال پیش رود، رژیم مستاصل و متوهم جمهوری اسلامی، که در نهایت، بسته بودن تمامی راهها برای ادامه‌ی بقا را در باطن پذیرفته، برای حفظ وجهه ی خود در میان باورمندان، در غالب یک قهرمان اسلامی، با طراحی یک صحنه ی عاشوایی برای وفادارانش، کشور را در جنگی عظیم تکه تکه کرده و با جمعیت بسیار کمتر از حال حاضر، هر تکه را به ائتلافی از کشورها تحویل میدهد و نام ایران را برای همیشه از نقشه ی جهان حذف میکند. شاید تاریخ کردستان و تقسیم آن، این بار به گونه ای دیگر برای ایران تکرار شود...

و چه چیز برای قدرت های جهانی برتر از قطعه ای از یک سرزمین پر از منابع ارزشمند و مردمی ناتوان و زخمی از حکومت 40 ساله ی اسلامی است؟!

پس شاید باید از همگان بخواهیم به قدرتهای برتر و کشورهای توسعه یافته ای که خود زمانی مستعمره بودند و با تلاش به آزادی رسیدند، بنگرند و از خود بپرسند عامل توسعه یافتگی آنها چیست؟ به تاریخ دین و علم بنگرند و آنها را با هم مقایسه کنند و از خود بپرسند که هر یک در طول تاریخ چه چیزی به زندگی بشر افزوده است؟ جنگ یا توسعه؟ به جامعه بنگرند و قامت های صاف و کشیده ی پیش از جمهوری اسلامی را با قامتهای فرتوت و خمیده و چهره های خسته ی پس از آن مقایسه کنند. و در نهایت به خود و هموطنان خود نگریسته و بپرسند که آیا با اسلام و حکومتش به آزادی و عدالت حقیقی رسیده اند؟ آیا در طول این سالهای رنج، دستی از غیب دری به آزادی آنها گشود که همچنان منتظرش باشند و به جای اعتراض، دعا کنند؟! یا این بار باید خود به پا خواسته و راه مبارزه را برگزینند؟



461 بار دیده شده‌‌


AM:10:17:13/08/2019