علت اصلی درگیری‌ها میان آمریکا و چین و تاثیر آن بر سرنوشت ایران/ بخش اول

علت اصلی درگیری‌ها میان آمریکا و چین و تاثیر آن بر سرنوشت ایران/ بخش اول

ن/ ژیکان راهنورد

درگیری میان چین و آمریکا، جوانب زیادی دارد که هر یک اثری متفاوت نه تنها بر هر دو کشور، بلکه بر اوضاع جهان و خاورمیانه اعمال می‌کند. اگرچه ارزیابی وضعیت فعلی ایران می‌تواند رهنمودهایی در مورد آینده‌ی احتمالی کشور به ما ارائه دهد، اما پیش بینی دقیق و قاطع از سرنوشت ایران در کارزار فعلی جهان، با توجه به تعدد و پیچیدگی فاکتورهای اثرگذار و عدم قطعیت آنها، اندکی دشوار است.

بدیهی‌ست از بسیاری جهات، سرنوشت خاورمیانه و به ویژه ایران مستقیما متاثر از برآیند موازنه ی قدرت میان دو کشور آمریکا و چین است. چین در برخی حوزه ها دارای امتیازاتی در مقابل آمریکاست اما در مواردی دیگر، آمریکا غالب است. آنچه اهمیت دارد، برآیند این امتیازات است؛ در صورتی که وزنه ی آمریکا سنگین تر شود، این کشور در پیشبرد اهدافش به ویژه در سیاستی که برای خاورمیانه در نظر دارد، موفق خواهد شد ولی اگر کفه ی ترازوی قدرت به سمت چین پایین رود، آنجاست که باید شاهد سرنوشتی متفاوت برای ایران و ایرانی و رژیم ملاها بود؛ سرنوشتی که شاید در تحلیل‌ها کمتر به آن توجه شده است. اما آیا چنین احتمالی وجود دارد؟

طرح چشم انداز سال 2025 چین که تحت عنوان استراتژی "Made in China 2025” به عنوان محور سیاست های اقتصادی چین از سال 2015 شناخته میشود، از مهم ترین علل شروع درگیری ها میان آمریکا و چین می‌باشد. برنامه ی این طرح، تسخیر بازار جهانی توسط کالاهای چینی تا سال 2025 است که در این راستا چین در صدد افزایش کیفیت کالاهای خود از طریق بهبود تکنولوژی، تقویت اقتصاد و درنتیجه تقویت نیروی نظامی، پیشی گرفتن از آمریکا، رسیدن به درجه ی ابرقدرتی جهان و جایگزینی یوآن با دلار به عنوان ارز بین المللی برآمد. حوزه های تمرکز این طرح عبارتند از: فناوری اطلاعات (IT)، روباتیک، هوا-فضا، مهندسی انرژی، مهندسی اقیانوس و کشتی های پیشرفته (high-tech)، حمل و نقل ریلی، ماشین آلات کشاورزی، انرژی های سبز، مهندسی مواد، پزشکی، تجهیزات پزشکی و دارو.

از نظر تئوری، هر ابرقدرت اقتصادی این حق را دارد که طرحی مشابه مورد فوق الذکر برای توسعه در نظر داشته باشد. اما آنچه مقابله ی آمریکا با آن را عقلانی و قابل توجیه میکند، سیاست هایی‌ست که چین در عمل برای رسیدن به اهدافش، به اجرا درآورده است.

پیش از این، آمریکا همواره حدود 3.1 تریلیون دلار واردات و 2.5 تریلیون دلار صادرات در سال داشته است که از کل میزان واردات، 539.5 میلیارد دلار آن از چین میباشد (معادل 17.3% از کل واردات این کشور). اما در عوض میزان صادرات این کشور به چین 120.3 میلیارد دلار (معادل 4.8% از کل صادرات آن) میباشد. از 600 میلیارد دلار تفاوت کل واردات و صادرات آمریکا که از آن با عنوان trade deficit یاد می‌شود، 67% مربوط به چین است بدین معنا که چین در طول سالها، سیاستی اتخاذ کرده که جریان پول و منابع ثروت، از اقصی نقاط جهان علی الخصوص آمریکا، به سمت این کشور سرازیر شده و جریان برگشتی آن در مقابل ناچیز باشد. بدین ترتیب، ذخایر مالی چین به مرور زمان، افزایش یافته و منابع آمریکا به نسبت کاهش می‌یابد و در درازمدت چین با کنار زدن تنها رقیب خود یعنی آمریکا، ابرقدرت اقتصادی جهان خواهد شد. در راستای تحقق این سیاست کلی، چین بارها با دستکاری ارزش پول ملی خود در شرایط نیاز، توازن بازار را به نفع خود برهم زده به طوری که با کاهش ارزش یوآن یعنی ارزان کردن کالاهای چینی، مصرف کنندگان را به سمت بازار چین سوق داده و برای اینکار، از بزرگترین سرمایه ی خود، یعنی جمعیت زیاد نیز بهره برده است. جمعیت 1.404 میلیارد نفری چین طبیعتا موجب کمبود کار و افزایش نرخ بیکاری می‌شود. فاکتوری که منجر به ایجاد رقابت شدید در جذب موقعیت کاری شده و به راحتی برای قدرت ها قابل سوء استفاده خواهد بود به طوری که افراد را وادار می‌سازد برای ادامه ی زندگی تن به کار زیاد با مزد کم دهند. کمپانی های سراسر جهان از جمله کمپانی های آمریکایی (مانند شرکت اپل یا شرکت های آرایشی) از این عامل یعنی نیروی کار بسیار ارزان استفاده کرده، برای تولید محصولات خود اقدام به تاسیس شرکت در چین نمودند. حال تصور کنید شرکت آمریکایی، سرمایه و تکنولوژی خود را به چین برده، کالا را در آن کشور تولید کرده و به آمریکا وارد کند. این به معنی جذب چندین باره ی پول و سرمایه ی آمریکایی‌ها به سمت چین است. سیاستی که سبب شد دونالد ترامپ پیش از آنکه تبدیل به پرزیدنت دونالد ترامپ شود، در سال 2014 در توییتر خود که آن روزها مخاطب کمتری داشت چنین هشدار دهد: " مراقب باشید! چین دوست آمریکا نیست!"

چین همچنین سیاستهایی اتخاذ کرد که هرگز مطلوب آمریکایی ها نبود:

·این کشور، تمامی شرکت های خصوصی را تحت فشار قرار داد تا مبنای عملکرد خود را برنامه ی چشم انداز 2025 چین قرار داده و سیاست هایشان را در آن راستا تنظیم کنند.

·شرکت های چینی را تشویق کرد تا در آمریکا سرمایه گذاری کرده، به تکنولوژی آمریکایی ها در صنایع مختلف دسترسی پیدا کرده، آن را آموخته و به چین آورند. هدفی که منجر به سرمایه گذاری بی سابقه ی 45 میلیارد دلاری چینی ها در سال 2016 در آمریکا شد. که یکی از نمونه های آن سرمایه گذاری در صنعت semiconductors بود که چین برای برنامه هایش به شدت به تکنولوژی آن نیاز داشت.

·این کشور در صدد اجرایی کردن سیاستی برآمد که شرکت ها را به سیستم حکومتی، انحصاری کند. این کار با هدف کنترل بیشتر سیاسی، اطلاعاتی و اقتصادی و در دست گرفتن تمامی سرمایه کشور توسط حاکمان انجام شد. (سیاستی آشنا برای ایرانی های امروز! سیاست رژیم ایران در انحصاری کردن بنگاه های اقتصادی و صنایع مادر و تمرکز بازار کار و سرمایه در دستان سپاه...)

·برای شرکت هایی که مایل بودند در چین بیزینس داشته باشند، قراردادها به گونه ای بسته میشد که آنها را وادار میکرد اطلاعات کلیدی و تکنیکال تجارت شرکت خود را در اختیار دولت چین قرار دهند. بدین ترتیب چینی ها به راحتی به راز موفقیت تجاری شرکت ها پی برده و از این داده ها در ایده پردازی برای بیزینس های خود، استفاده میکردند.

امتیازات آمریکایی ها این بود که خلاقیت و نوآوری داشته، ایده پردازان خوبی بوده، صاحب تکنولوژی و اهل رقابت بودند. اما در مقابل نقاط قوت چینی ها، نیروی کار ارزان، پشتکار بالا، عدم پایبندی به قانون کپی رایت و مهارت در کپی کردن و ساخت محصولات بود.

تمامی این فاکتورها و سیاست های اتخاذ شده توسط چین برای پیشبرد اهدافش سبب شد که پرزیدنت ترامپ که از مدت ها قبل از ریاست جمهوری، سیاستهای چین را به دقت دنبال می‌کرد، پس از پی بردن به برنامه های این کشور، در صدد مقابله با آن برآمد. اگرچه چین همواره از روش یکسان برای جذب سرمایه‌‌ی کلیه ی کشورها استفاده می‌کرد اما تنها قدرتی که میتوانست مقابل چین بایستد و ضرر کمتری متحمل شود، آمریکا بود.

با این توضیحات، جنبه ی اقتصادی این درگیری، برای ما روشن می‌شود. حال باید دید اهمیت آن، از نظر کلی، برای جهان چیست.

شاید در حوزه ی اقتصاد، پول و سرمایه حرف اول را بزند، اما در حوزه ی سیاست، قدرت در اولویت قرار دارد. چین در تلاش است این امر را القا کند که ایدئولوژی اش، همواره کارا بوده و علت اصلی قدرتمند بودن آنهاست. سیاستمداران چینی باور دارند که به چند دلیل، از نظر قدرت سیاسی از آمریکا برتر هستند:

1. نظام ایدئولوژیک توتالیتر آنها به گونه ایست که می‌تواند مردم تحت حکومت خود را وادار به تبعیت از سیاستهای ابلاغی کند. اما در آمریکا، مردم هستند که سرنوشت خود و کشور را تعیین می‌کنند.

2. نظام سیاسی در چین ثبات بیشتری دارد چرا که رهبری کشور، دائمی‌ست در حالی در آمریکا، دولت توسط رای دهندگان، میان جناح های جمهوری خواه و دموکرات جا به جا می‌شود که دو سیستم کاملا متفاوت در اداره ی کشور به ویژه در سیاست خارجی دارند.

3. آزادی بیان و آزادی رسانه ها در آمریکا سبب شده است که همگان در سراسر جهان بدانند در آمریکا چه میگذرد حال آنکه هیچ کس نمیداند در چین حقیقتا چه اتفاقاتی در حال وقوع است که این مسئله، سبب می‌شود گامهای این کشور کمتر قابل پیش بینی باشد و هیچ اطمینانی به آمار ارائه شده توسط آنها نباشد چرا که رسانه ها به شدت از سمت حکومت کنترل می‌شوند.

حقیقت این است که نظام دیکتاتوری کمونیستی چین، آفتی‌ست برای کل جهان که روسیه، ونزوئلا، کره ی شمالی و چند کشور دیگر همچنان جلوی برچیده شدن کامل آن را گرفته اند. جمهوری اسلامی نیز در تلاش است تا با قرار گرفتن در کنار این کشورها، ضمن شکست آمریکا در برابر کمونیسم، دیکتاتوری اش را همچنان ادامه دهد. در نتیجه جنگ اقتصادی میان آمریکا و چین نه تنها از جنبه ی اقتصادی بلکه از منظر سیاسی نیز برای جهان حائز اهمیت است. پیروزی هر یک از دو کشور، تنها به معنی واگذاری جایگاه ابرقدرتی جهان نیست بلکه به معنی پیروزی یک ایدئولوژی بر ایدئولوژی دیگری‌ست. نتیجه ای که برای ایران و مردمش به قدری سرنوشت ساز است که شاید بتوان با اندکی اغراق آن را به پیروزی نور بر تاریکی و یا بالعکس تعبیر کرد.

پرزیدنت ترامپ در چندین مرحله تلاش کرد با چین وارد مذاکره شود اما این مذاکرات هر بار به دلیل عدم شفافیت و ثبات چینی ها به نتیجه نرسید. شی جین پینگ ،رئیس جمهور چین، بارها در دیدار با ترامپ قول هایی داده است از جمله افزایش واردات محصولات کشاورزی که از اصلی ترین واردات چین از آمریکاست یا کنترل صادرات غیرقانونی فنتانیل (Fentanyl) به آمریکا که نوعی ماده ی مخدر خطرناک بوده و در قالب دارو سالانه جان بسیاری از آمریکایی ها را میگیرد.

هیچ یک از این قول ها هرگز عملی نشد. همین امر موجب شد پرزیدنت ترامپ برآن شود تا گامهایی جدی تر در برابر چین برداشته و موضع سخت تری در قبال آن کشور در پیش گیرد به طوری که اخیرا در پاسخ به تعرفه ای که چین بر 70 میلیارد دلار وارداتش از آمریکا اعمال کرده (که شامل 5078 محصول وارداتی از جمله نفت خام، محصولات کشاورزی مانند سویا و همچنین هواپیماهای کوچک می‌شود) از طریق توییتر خود اعلام کرده است که از اول اکتبر، 250 میلیارد دلار کالاهای وارداتی از چین که پیش از این به آنها 25 درصد مالیات تعلق میگرفت، مشمول تعرفه ی 30 درصدی خواهند شد. علاوه بر آن، 300 میلیارد دلار کالای وارداتی که از اول سپتامبر با تعرفه ی 10 درصد وارد میشد، هم اکنون تعرفه ی 15 درصدی به آنها تعلق خواهد گرفت. این درگیری بر آمریکا نیز فشارهایی وارد میسازد اما آنها معتقدند این فشار کوتاه مدت، در درازمدت نتیجه را به سود آمریکا بازمیگرداند، فرآیندی که از آن با عنوان Short Term Pain; Long Term Gain یاد میکنند. اگر کتاب "هنر معامله" ی دونالد ترامپ را مطالعه کرده باشیم باید بپذیریم که پرزیدنت ترامپ در مذاکره تخصص دارد چرا که او اهرم های فشار را به خوبی میداند و در استفاده از آنها مهارت بسیار دارد. او میداند که تعرفه ها اقتصاد چین را بیش از آمریکا تحت تاثیر قرار خواهد داد چرا که موجب خروج شرکت ها از این کشور میشود که این مسئله برای چین کابوسی بزرگ بوده و سیاستی ست که مستقیما چشم انداز 2025 را هدف قرار داده است. چین در ابتدا تلاش کرد با دستکاری در بازار، کاهش قیمت کالاها و کاهش ارزش پول ملی، جلوی خروج شرکت ها را گرفته و همچنان موقعیت سرمایه گذاری در چین را به صرفه نگه داشته و بازار را از دست ندهد. اما ادامه ی این روند، در نهایت به سود چین نبوده و فشار آن بر بانکهای این کشور وارد شده و اقتصادش ضربه خواهد خورد کما اینکه هم اکنون نیز رشد اقتصادی این کشور به دلیل اعمال تعرفه ها، تحریم های ایران و محدودیت خرید نفت از آن و نوسانات قیمت نفت، کند شده است.

یکی از مهمترین برگ‌های برنده ی چین، به عقیده ی برخی تحلیل‌گران جهان و کارگزاران حکومتی ایران، میتواند فروش 1.3 میلیارد اوراق قرضه ای باشد که از آمریکا در دست دارد. این امر میتواند منجر به سقوط ارزش دلار شده و هدف چین برای اخلال در سلطه ی دلار به عنوان ارز جهانی را محقق سازد. اما چرا چین از این گزینه استفاده نمیکند؟

علت این است که چین مطالبات زیادی از سایر کشورها دارد که سبب میشود در شرایط فعلی، سقوط دلار، این کشور را نیز همراه با آمریکا غرق کند. در نتیجه در حال حاضر این گزینه برای چین نیز صرفه ی اقتصادی ندارد. اما به نظر میرسد پرزیدنت ترامپ، از این امتیاز چین در برابر آمریکا، ترسی ندارد. شاید علت این امر، عقیده ی دیرین وی به مثال معروفش باشد که: گرفتن وام از یک بانک، باید بیش از آنکه موجب نگرانی وام گیرنده باشد، بانک را نگران کند چرا که پول نقد در دست وام گیرنده است و این بانک است که باید در پی نقد کردن وجوه خود بدود!

در شرایط فعلی ترامپ معتقد است اگر شرکت های آمریکایی اندکی فشار را تحمل کرده، از سود خود کاسته، دیدگاه کلان و درازمدت را جایگزین دیدگاه خرد و کوتاه مدت کنند و اندکی به کشور خود اهمیت دهند، از چین خارج شده، صنایع خود را به داخل آمریکا بازگردانده و علاوه بر کارآفرینی در داخل کشور، به او کمک خواهند کرد چین را مهار کند که این امر در نهایت سبب آینده ی بهتر برای آمریکا و جهان خواهد شد. دستور اخیر ترامپ برای خروج شرکت های آمریکایی از چین نیز در همین راستا میباشد. امکان دارد در زمینه ی سیاست های مهاجرت، تغییرات اندکی در مواضع ترامپ ایجاد شود چرا که در حال حاضر تامین نیروی کار ارزان جهت انتقال شرکتهای آمریکایی از چین به داخل آمریکا در اولویت خواهد بود. ناگفته نماند که با وجود تمام سختگیری ها در این حوزه، همچنان نرخ مهاجرت به آمریکا بالاست اما نرخ مهاجرت به چین منفی ست که این مطلب، خود یک امتیاز منفی برای چین است.

یکی دیگر از مهم ترین ترفندهای چین، استفاده از ایران در این مبارزه به عنوان اهرم فشار است که در بخش دوم مقاله به آن میپردازیم. گزینه ای که نه تنها در جنگ اقتصادی با آمریکا سرنوشت ساز است بلکه به نوعی آینده ی ایران و مردمش نیز در گرو آن است...



259 بار دیده شده‌‌


AM:07:28:27/08/2019